|
|
|
|
|
درست است که صفحات اینترنتی بزرگ و بی پایان هستند با این حال من یکی خودم را جزو نسل دفتر چهل برگ و شصت برگ و صد برگ می دانم آن هم از نوع کاهی یا سفید یخچالی! به همین دلیل خیلی شهودی به نظرم رسید که برگ های دفتر قبلی خاطرات مسافر کوچولو تمام شده و باید دفتر جدیدی باز کنم. البته شما می تونید علت این کار رو بزرگ شدن صدرا و گذشتن از مرز دو سالگی بدونید.
قدیما هر وقت دفتر جدیدی باز می کردیم برای نوشتن درس و مشقهامون سعی می کردیم از اول خیلی مرتب و خوش خط و منظم بنویسیم طوری که مجبور نشیم برگ هاش رو پاره کنیم. گاهی هم دفتر رو جلد می کردیم. خلاصه خیلی ذوق داشت باز کردن دفتر جدید. حالا هم دفتر جدید مسافر کوچولو که خاطرات دو سالگی به بعد صدرا رو در اون خواهم نوشت در سایت جدیدی که وبلاگ هایش مخصوص بچه هاست افتتاح شده و آدرسش هم همان است که قبلا بود. این سایت جدید را از وبلاگ عمو رضا برای ارنواز متوجه شدم. برای خواندن خاطرات و نوشته های بابای صدرا می توانید به آدرس جدید مراجعه فرمایید بخوانید و نظر بگذارید. امید که دفتر جدید را مرتب تر بنویسم! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 12:49 توسط بابای صدرا
|
|
||
|
|
|
|
|
با چند روز تاخیر تولدت دو سالگی ت مبارک عزیزم. درسته که تولدت رو در وبلاگ با تاخیر می نویسم ولی جشن تولد دو سالگی ت روز سیزده خرداد چند روز زودتر از هجدهم خرداد در خانه پدربزرگ و مادر برگذار شد همراه با یک کیک گنده و کلی بادکنک.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 19:23 توسط بابای صدرا
|
|
||
|
|
|
|
|
در زبان ترکی حرف ک انواع مختلفی دارد. مثلاً یک جور ک داریم که خ خوانده میشود مثلاً به جای تراکتور گفته میشود تراختور. یا یک جور ک داریم که چ خوانده میشود مثل چبریت به جای کبریت. همینطور یک جور ک هست که ح خوانده میشود مثل دوحتور به جای دکتر. البته مثل این که کهای دیگری هم هست که الان یادم نیست بنویسم. این جوک را گفتم که بگم تو فعلاً به کتاب میگی اِتاب. مدتهاست در این فکر هستم که مطلبی در مورد اهمیت زبان، یادگیری و حفظ آن برایت بنویسم ولی هنوز نتوانستهام. دلیلش این است که نوشتن این مطلب یک وقت طولانی و فکری آرام نیاز دارد که در حال حاضر هیچکدام در دسترس نیست. همینطور نوشتن در مورد زبان در جایی که یک عموی زبان شناس داشته باشی خیلی دقت می خواهد که گاف نداده باشی والا بیچاره میشوی.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 19:30 توسط بابای صدرا
|
|
||
|
|
|
|
|
حدود ده یازده سالمان که بود یک دوچرخه نمره بیست داشتیم که سرِ سوار شدنش با عمو مجتبی دعوا می کردیم. کلی از وقتمان را پر می کرد، تزییناتش و گاه رفع پنچری و والایی اش (هرچه فکر کردم یادم نیامد که فارسیِ کلمه والای چه می شود، ترکی اش را برایت توضیح می دهم). برای جشن تولد دو سالگی ات یک دوچرخه شماره نه قرمز از بابا بزرگ و مامان بزرگ هدیه گرفتی. از آن دوچرخههایی که برای حفظ تعادل دوجرخه سوار محور چرخ عقبش به دو چرخ کوچک کمکی مجهز شده است. هنوز زود است که بتوانی لذت دوچرخه سواری با این دوچرخه زیبا را تجربه کنی ولی فکر کنم شش هفت ماه دیگه نشه شما دو تا رو از هم جدا کرد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 10:1 توسط بابای صدرا
|
|
||
|
|
|
|
|
یه هلی کوپتر اسباب بازی توی خونه داری که گاهی باهاش بازی می کنی و جزو اسباب بازی های محبوبت هست. لب باغچه حیاط خونه بابابزرگ یه مگس دیدی. با انگشت نشونش دادی و پرسیدی بابا هلیکوپتره؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 10:0 توسط بابای صدرا
|
|
||
|
|
|
|
|
تعطیلات نیمه خرداد برای ما در خانه پدر و مادرم گذشت و برای تو در حیاط خانهی آنها. برای بالا و پایین رفتن از پله ها هم که مدتیه مستقل شدی و تا چشم ازت بر می داشتیم توی حیاط بودی. بازی با شیر آب وسط حیاط و بدو بدو کردن بدون دمپایی و با دمپایی در حیاط خانه برایت چنان لذتی داشت که دو شب بعد از برگشتن به تهران نصف شب از خواب بیداری شدی و با گریه گفتی بریم حیاط، بریم حیاط. انگار خوابِ بازی در حیاط خانه مادر جون رو دیده بودی. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 9:59 توسط بابای صدرا
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از بهترین لذتهای بچگی اینه که دستت به چیزهایی برسه که تا قبل از اون دور از دسترسِت بودن. دو سه ماهی هست که دستت به کلید چراغ اتاق های خونه می رسه و لذت می بری از این که مدام اونها رو روشن کنی. تازگی ها هم دستت به دستگیره یخچال می رسه و می تونی در یخچال رو باز کنی. به زودی با افزایش قدت یخچال گردی هم به سرگرمی هات اضافه خواهد شد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 9:58 توسط بابای صدرا
|
|
||
|
|
|
|
|
شب حدود ساعت 20:30. تلفن خونه زنگ می خوره. بدو می ری گوشی رو برمی داری. پشت خط دایی محمد هست. دایی: مامانت چیکار می کنه؟ صدرا: داره نماز می خونه. دایی: بابا چیکار می کنه؟ صدرا: رفته برام مای بیبی بخره. .... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 9:57 توسط بابای صدرا
|
|
||
|
|
|
|
|
درسته که در مورد ریاضیات زودتر نوشتم، ولی واقعیت اینه که تو یادگیری هندسه را بسیار زودتر از ریاضی شروع کردی. از یک سال و نیمه گی یادگیری دایره، مربع و مثلث رو شروع کردی و چند وقت بعد هم یاد گرفتی. الان با اطیمنان می شه گفت که دابره بودن رو درک می کنی. مثلاً دایره بودن دگمه لباس یا مربع بودن مانیتور کامپیوتر رو درک می کنی. همون موقع ها یه روز شکل بیضی رو برات کشیدم. خواستم ببینم فرقش رو با دایره درک می کنی یا نه. جوابت خیلی جالب بود. وقتی پرسیدم صدرا این چیه؟ گفتی بستنی!!! چند ثانیه ای طول کشید تا بفهمم چرا. تو شکل بیضی رو به شکل قوطی بستنی بیضی شکلی که خریده بودیم و از توش بستنی خورده بودی تشبیه کردی!!!!!!!!؟ و من واقعاً حرفی برای گفتم نداشتم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 9:57 توسط بابای صدرا
|
|
||
|
|
|
|
|
کتابی از نمایشگاه کتاب امسال خریدم به نام ریاضیات نوشته تیموتی گاورز با ترجمه پوریا ناظمی. کتابی کم حجم با قطع جیبی از انتشارات دانشگاه آکسفورد. فصل اول این کتاب در مورد مفهوم اعداد و روش فکر کردن مجرد در ریاضیات است. در حد وسع خودم چیزهایی یاد گرفته ام.
این را گفتم تا بگم که یکی دو روز پیش داشتی با متری که از کشوی میز کار من برداشته بودی بازی می کردی و با خودت اعداد را می شمردی. از یک تا هفت رو درست و پشت سر هم شمردی. این موفقیت رو بهت تبریک می گم عزیزم. فقط مساله اینجاست که یادم نمی آید بهت گفته باشم که متر به چه دردی می خوره یا اون رو جلوی چشمت استفاده کرده باشم. پس از کجا فهمیدی که ارتباط معنایی وجود داره بین متر و اعداد و شمارش!؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 17:46 توسط بابای صدرا
|
|
||